احمد مجد الاسلام كرمانى
114
سفرنامه كلات ( فارسى )
را روغن بزنيم و اگر تعمير لازم دارد تعمير كنيم . سرهنگ ناچار برخواست و خوابيد و ما هم مهياى خواب شديم در اينجا فراموش كردم خوشبختى خودم را بنويسم كه چه نعمت غير مترقبه برايم دست داده بود ، در بين راه يك گارى پست بما رسيد و درشگه ما را توقيف كردند كه مالها را عوض نمايند و مبادله كنند من ميدانستم كه آقا جلال خوانسارى رفيق قديمى من كه چندى قبل آمد بطهران و رفت بخراسان و حالا ديگر بايد مراجعت نمايد لهذا از اهل گارى كه اغلب خواب بودند پرسيدم آيا زوار اصفهانى ميانه شما هست يا خير ؟ جواب دادند بلى هست و آقا جلال بود كه خواب بود او را بيدار كردند ، صداى مرا شنيد ، ديوانهوار از گارى بيرون آمد و آمد نزد من و با كمال حيرت ميگفت : شما كه ميخواستيد مشهد مشرف شويد چرا همراه ما نيامديد ؟ آهسته به او جواب دادم : من به اختيار خودم نيامدهام ، مرا آوردهاند ؛ بيچاره تعجب كرد و مقصود مرا نفهميد ، بالاخره به او حالى كردم . بگريه افتاد ، تسليتش دادم و گفتم : حالا وقت اين صحبتها نيست ، برو در طهران و در خانه ما منزل كن همچنانكه در وقت آمدن آنجا منزل داشتى و اهل بيت مرا از سلامتى من اطمينان بده و هر قسم مطلبى داشته باشند انجام بده و محل مخارج آنها را به او نمودم كه از جناب حاج غلامرضا تاجر اصفهانى پسر مرحوم حاجى آقا محسن اصفهانى كه در سراى امير تجارتخانه و صرافى دارد و طرف معامله با بنده است دريافت داريد . و پارهاى وصايا به او كردم كه در طهران انجام بدهد ، بعد اصرار كرد كه : هرقدر پول خواسته باشيد همراه ماها هست و ليره هم دارم ، جواب دادم پول از براى من چه فائده دارد ولى احتياطا قدرى داشته باشم ضرر ندارد اما چيزى كه لازم است يك بالاپوش به من بده كه در راه از سرماى شب تلف نشوم ، بيچاره رفت و يكعدد عباى كلفت آورد و دو سه تومان پول هم آورد ، تمام سوارها خواب بودند و كسى مراقب نداشت مگر خود سرهنگ كه پياده شده بود و عقب سر ما ايستاده بود . بارى از يكديگر جدا شديم و آن عبا خيلى به درد من خورد